"و جاءت سكرة الموت بالحق ذلك ما كنت منه تحيد..."
و سرانجام، شراب مستي آور مرگ بحق فراميرسد، اين همان چيزى است كه تو از آن مىگرخيدي!
"ق.19"
به نام خدا
امروز مورخ 88/5/28 اينجانب 20 ساله شدم.
پ.ن: مثل اكثر آدمهايي كه 20 ساله ميشوند نه آنچنان كه تصور ميكردم و بايد بالغم و نه آنچنان كه شايد سرشار.
اميدوارم و براي خودم دعا ميكنم كه در 21 سالگي ام بالاخره بپذيرم كه تغيير هزينه دارد، كه هيچ اتفاق خوبي اتفاقي نيست و بدانم كه نظم و برنامه ريزي دو عنصرمهم پيشرفتند و پيشگير موثر از آشفتگي هاي ذهني- همان كه سالهاست بدان دچارم.
پ.پ.ن: تمام اين لحظه هايم را براي روز مبادا ثبت ميكنم.
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گري كرد و رخ ببست
البته طبیعی است که مادر موضوع مهمی است و بهشت نیز زیر آن قرار دارد، اما ممکن است در هر کشوری در دنیا کسانی پیدا شوند که بخواهند به رئیس جمهور کشورشان بگویند: « مادرت رو...» طبعا در هر کشوری اتفاقی خاص می افتد که در کشورهای دیگر نمی افتد.
آمريكا
"مثل اسبي بودم كه پيشاپيش وقوع فاجعه راحس كرده باشد. ديده اي چطورحدقه هايش ازهم مي درد وخوفي راكه دركاسه ي سرش پيچيده باد مي كندتوي منخرين لرزانش؟ ديده اي چطور شيهه ميكشد و سم ميكوبد به زمين؟
نه، من هم نديده ام. ولي اگر اسبي بودم هراس خود را اين طور برملا ميكردم. (كسي چه ميداند؟ كنيز بسيار است و كدو هم بسيار! شايد روزي مادري از مادران من چهار پايه اي گذاشته باشد زير شكم چهار پايي تا در كنج خلوت و نمناك طويله ي كاه گلي و در آن تاريك و روشناي آغشته به بوي علف و سرگين نطفه مرا بگيرد و در لفافي از حسرت و تمنا بچيناند.)
اما نه شيهه كشيدم، نه سم كوبيدم. خيلي سريع، پله را چند تا يكي پايين رفتم و زنگ طبقه چهارم را به صدا درآوردم."
خطوط اوليه رمان بسيار خوب "همنوايي شبانه اركستر چوبها" اثر رضا قاسمي
برنده جایزه بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری
رمان تحسین شده سال ۱۳۸۰ جایزه مهرگان ادب
برنده بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات