مرده ها دیگر صدا ندارند
نمیخندند
۱- اون دم غروبایی رو که مخم غنج میره که سُر بخوره بیاد سمتت،- که یه خاطره هر چند خیلی معمولی رو با همه اون ظرافت های همیشه، که خر مست میشه اگه این کارو بکنه، و برای لحظه ای لذت کش داری داشته باشه، دوباره بسازتش- نمیتوانم تحمل کنم. ملتفتی؟
با این همه که صد البته نمیخوام گردن حماقت بندازم، نمیدونم که چرا احساس میکنم،راضیــــــم!
۲- خیلی داره اینجا سیاه میشه. من آدم سیاهی نیستم. شاید چون وقتی یه چی تو مخم گیر میکنه دس به دومن اینجا میشم. چون وقتی که خوشالم یا دارم میرقصم یا دارم هرهر کر کر کنم.
۳- مخم پیچ داره. "سندرم پیچ مغزی" دارم بخدا. چند وقت یه بار توش گیر میفتم. مثه شنائه، هر چقدبیشتر تلاش کنی، بیشتر میری پایین. هیچ علاجیم نداره، خودش میاد، باید باش کنار بیای، خودشم میره. جدیدا یکی دیگرم پیدا کردم که اونم پیچ مغزی داره. بشم گفتم، گمونم نفهمید.
۴- واقعا خوشحالم که اینجا خلوته. هر غلطی دلم میخواد میکنم. :)
یه چیزه ترش قرمز تو دهنم بود، فقط برای قسمت کردنش خواستم این کارو بکنم و البته که این بهانه ی خوبی بود برای رسیدن به بهترین لحظه دنیا.
نذاشت.
و چیزی به زبانی غریبه بم گفت.
مزه اون ترشی از صبح تا حالا زیر بیخ گلومه. نه میشه قوتش داد نه میشه بالا اوردش.
تـُـــــــــــــــــــــــــف!
چقدر قدم زدن برایم خوب است
پا گذاشتن روی پاهای تو را میگویم
به خودم فکر میکنم و به نگاه خالی تو وقتی که به آن مینگری
سکوت میکنم
هی توی دلم تاب میخورم،
در زمانی که غریبه ام
حتی با حرفهای خودم برای خودم
حتی با دستهای تو برای خودم
- ( فکر میکنم چشمانم پیر شدند، حواست بود؟)
..............................................
فردا برایم هیچ فرقی نمیکند
آفتاب از کدام طرف طلوع کند
بزن باران بهاران غرق خون است...